گفت: میخوام زندگی کنم
گفتم: این کاری که تو می کنی زندگی نیست، جندگیه
گفت: چشماتو وا کن، الان همه دارن اینجوری زندگی می کنن
گفتم: حالم از هر چی مده به هم میخوره
گفت: خودتو تافته ی جدا بافته ندون، نمی تونی خلاف جهت آب شنا کنی
گفتم: اگه این آب به اون سمت میره نمیخوام توش باشم
گفت: نمیتونی بیرون آب نفس بکشی
هیچی نگفتم... فرداش اومدن جمعم کردن
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/27ساعت 1:12  توسط رایان
|
کاش اینو می فهمیدی که:
اگر توپ رو با سرعت 10 متر بر ثانیه به زمین بکوبی تقریبآ با همون سرعت برمیگرده. اگر با سرعت 20 متر بر ثانیه هم بکوبی باز هم تقریبآ با همون سرعت برمیگرده اما اگر با 30 متر بر ثانیه بکوبی شاید بترکه!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/07/30ساعت 21:7  توسط رایان
|
کوچیک که بودم یه شب برای اولین بار تو عمرم یه کرم شب تاب تو حیاطمون دیدم. نشستم کلی بهش نگاه کردم. خیلی دوسش داشتم. خیلی برام جالب بود. اینقدر نگاهش کردم که وقتی از جام بلند شدم پام خواب رفته بود و تعادلم رو از دست دادم و لهش کردم...
+ نوشته شده در شنبه
1387/07/27ساعت 1:52  توسط رایان
|
دوست داشتم الان شب بود. تنها رو بالکن یه ساختمون هفت هشت طبقه تو شمال تهران نشسته بودم و لیوان ویسکی رو تو دستم می چرخوندم و به شب تهران نگاه می کزدم
+ نوشته شده در جمعه
1387/07/26ساعت 13:13  توسط رایان
|
صبح یه روز جمعه "پیشنهاد بیشرمانه" رو دیدم و عصرش "unfaithful" رو دیدم تا فرداش خوابم نبرد! مشکل از منه؟!
+ نوشته شده در جمعه
1387/07/26ساعت 1:23  توسط رایان
|
دویدن دوست داشتنی ترین کار زندگیمه که شاید به خاطر نتبلی کمتر سراغش
میرم! دویدن تو یه سر پایینی یه جاده ی پیچ دار. از اون سر پایینی ها که
از ترس افتادن مجبوری پاهات رو محکم به زمین بکوبی و اونجاست که درد کف
پات لذت دویدن رو دو برابر می کنه . از اون سر پایینی ها که می دونی به
این راحتی ها نمی تونی توش ترمز کنی ولی دلت نمیاد به خاطر این ترس مسخره
هر لحظه به سرعتت اضافه نکنی. از اون سرپایینی ها که سرعتت توش اینقدر
زیاد میشه که صدای بادی که از روی گوشت میگذره نمیذاره هیچ صدای دیگه ای
رو بشنوی و از این دنیا جدا میشی. از اون سرپایینی ها که وقتی کوچیک بودم با بابام میرفتم و وقتی می دویدم از دور یه صدای گنگی تو گوشم می گفت آروم تر و من هیچ توجهی بهش نمی کردم.
پ.ن: یکی دو تا از این سرپایینی ها میشناسم. شاید یه روز با هم رفتیم
پ.پ.ن: فقط زمانی دویدن تو این سرپایینی ها حال میده که یکی باشه تا تو رو با ماشین برگردونه سر چای اولت وگرنه سربالاییش اشکت رو در میاره!
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/07/21ساعت 17:44  توسط رایان
|
+ نوشته شده در شنبه
1387/07/20ساعت 1:52  توسط رایان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/07/17ساعت 2:41  توسط رایان
|
شروع کردم یه چرت و پرتی رو به عنوان داستان به خورد خودم بدم! اگه خواستی بخونیش روی لینک پایین کلیک کن. مرسی!
داستان (قسمت صفرم)
+ نوشته شده در جمعه
1387/07/12ساعت 4:30  توسط رایان
|
وقتی آدم گوش هاش بسته است یه چیزایی رو می شنوه که در حالت عادی نمی شنوه مثل صدای بسته شدن پلک هات!به خصوص وقتی چشم هات یه خورده خیس باشن. بعضی وقت ها جالبه. دستت رو بذار رو گوشت و امتحان کن.
پ.ن. : همین الان ...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/07/10ساعت 3:38  توسط رایان
|
تو فیلم می گفت:
همه ی موجودات زنده بعد از مردنشون می پوسن اما بعضی از آدما قبلش!
+ نوشته شده در جمعه
1387/05/04ساعت 0:15  توسط رایان
|
تهران- تابستان 87پسر: دستشون درد نکنه، سه شنبه ها هم با بلیط نصفه قیمت میشه رفت سینما! تو تابستون هفته ای دو بار همدیگرو می بینیم.
دخترک: آره!
پسر: یادت باشه دوشنبه ها بهم یادآوری کنی که فرداش بریم اون سینما خلوته که شنبه ها می ریم!
دخترک: باشه.
پسر: چیه؟ انگار زیاد خوشحال نشدی!
دخترک: چرا خوشحالم.
پسر بعد از قطع کردن تلفن با چشمی در حال برق زدن بشکن می زند!
و دخترک اشک می ریزد!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/19ساعت 20:37  توسط رایان
|
پشت مینی بوس نوشته بود:
عاقبت فرار از مدرسه!
پ.ن:یاد اون روز بخیر که با نیسان از مدرسه فرار کردیم!
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/04/16ساعت 13:58  توسط رایان
|
راستش دیدم جاش اینجا نیست! اینجاست:
http://my-world.blogfa.com/page/long01.aspx
+ نوشته شده در شنبه
1387/04/15ساعت 22:23  توسط رایان
|
نمی دانم کسی این صحنه را دید و اگر دید فهمید؟!
بعد از جلسه ی هیات دولت او گفت که امروز از مصاحبه خبری نیست، لبخندش زیبانر از همیشه کزده بودش! می گفت خسته ایم و زیاد در جلسه بودیم، خبرنگاری گفت می گویند در جلسات "متکلم وحده" هستید، چنان نگاهی به او کرد که از ده ها فحش مادر و خواهر بدتر بود! او البته زود خود را جمع کرد و برای اینکه چیزی گفته باشد گفت "اتفاقآ امروز فقط نیم ساعت در جلسه بودم" !
کاش او را در عراق ربوده بودند!
+ نوشته شده در جمعه
1387/04/14ساعت 1:41  توسط رایان
|
وقتی از 300 کیلومتر اونورتر به آدم میگی بنویس چی بهت بگم؟
می نویسم!
پ.ن: پاشیم بریم فینال رو ببینیم!
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/04/09ساعت 23:3  توسط رایان
|
تا حالا چند تا سایه دیدی که یه جوری به خودشون وصل نباشند؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/04/27ساعت 20:36  توسط رایان
|
کاش همه ی ما ۶۰ ثانیه های پشت چراغ قرمز را فدای ساختن فرهنگمان کنیم!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/04/20ساعت 23:42  توسط رایان
|
دوباره سلام
بعد از ۸ ماه و ۱۰ روز میخوام دوباره بنویسم!!!
حوش اومدم!
+ نوشته شده در شنبه
1386/04/09ساعت 15:37  توسط رایان
|
چند روز پیش در مورد غذا نوشتم. الانم میخوام در مورد همون بنویسم...خلاصه ماه رمضون ماه غذا هم هست دیگه!</P>
<P>دیشب بچه های خوابگاه تا حدودی اعتصاب غذا کرد کردیم!یعنی از ۳۵۰ نفر ۱۶۰ تا غذاشونو خوردن بقیه نخوردن و شبونه پاشدیم رفتیم در دانشگاه که با یه خورده غذا گولمون زدن و برگشتیم.کلآ جالب بود.امروز سحر هم فقط تو غذای خوابگاه ما زیره ریختن!!!</P>
<P>یه مورد دیگه هم اینکه ای کاش مهمترین وزارتخونه ی کشور!!! که وظیفه ی حفظ نظام مقدس اسلامی رو بر عهده داره در انتخاب مامورینش شرط IQ ی بیشتری بزاره!خداییش خیلی تابلو بود!!!</P>
+ نوشته شده در شنبه
1385/07/29ساعت 11:33  توسط رایان
|